تبليغاتX
دست نوشته های یک صدیقه

دست نوشته های یک صدیقه

به يكديگر دروغ نگوييد ... آدم است ... باور مي كند... دل مي بندد !

+نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت1:46 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

رو به تو سجده مي كنم،دري به كعبه باز نيست
بس كه طواف كردمت،مرا به حج نياز نيست
به هر طرف نظر كنم،نماز من نماز نيست
مرا به بند مي كشي از اين رهاترم كني
از همه توبه مي كنم بلكه تو باورم كني ...
قلب من از صداي تو،چه عاشقانه كوك شد!
تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد
عذاب ميكشم ولي،عذاب من گناه نيست
وقتي شكنجه گر تويي،شكنجه اشتباه نيست...

+نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت1:45 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

آيا انسان هاي بزرگ و موفق سعادتمند هستند ؟اين دنيا را آدم هاي قوي خراب كردند، فكر افراد بزرگ مي تواند موجب تخريب خود و افراد مختلف شود! بازي كردن با سرنوشت اعتقادي انسان ها ... واي مي ترسم ، تنهام :-(

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت7:52 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

چقدر سخته!

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت7:49 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

شأن قضيه خيلي عظيم است . چه چيزي مقتضاي شأن من است؟

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت7:47 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

ببخشيد!

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت7:41 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

نماز عالم ١٠٠٠ برابر بهتر از نماز عابد است ... اصول دين با تقليد پذيرفته نيست ! مسير زندگي و سعادت انقدر شفاف است كه حتي يه آدم بيسواد هم آن را بفهمد ! اوناهاش ديدمش ... خدا اينجاست ،مي بيني؟

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت7:36 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

حال موجود مرا اغنا نمي كند !
پتانسيل و صلاحيت من بيشتر از ايني هست كه هستم...

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت7:31 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

i am god

but god isnt me

dont think 

you cant understand


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت7:35 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

i have doubts about his reality...everything is still pending in my mind 

i hate suspicion... i want my normal life

i think its impossible ! i need to think

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت12:27 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

 

توی اتاق پسر خاله ام - سعید - نشسته بودم و داشتم درس می خوندم (اون روز اتاق خیلی ساکت بود )  که ناگهان صدای ساعت را بلندتر از همیشه شنیدم تیک تاک تیک تاک به خودم گفتم الان باید یه چیزی بنویسم اما چی ؟ نمی دونم ... شاید باید یه برداشتی از این اتفاق کوچک بکنم ... آره ... همیشه اینجا پر از سر و صدا بوده و این باعث شده بود که صدای ساعت رو هیچ وقت به این واضحی نشنوم  شاید ... شاید اگر درون قلبم و ذهنم و در کل درون وجودم این همه سر وصدا نبود من می توانستم خیلی راحت صدای عاشقانه ی خدارو بشنوم ... مثل تیک تاک ساعت ... آره خدا همیشه در حال صدا زدن ماست این ماییم که کر هستیم یا شاید خودمونو به کری زدیم ...

بعد از چند لحظه ...

دوباره یه برداشت دیگه اومد توی ذهنم . توی این مدت که داشتم می نوشتم باز هم سکوت محض بود  اما من صدای ساعت رو نمی شنیدم ... آره ... درسته  ... سکوت کافی نیست ... حتی اگه محیط خیلی هم شلوغ باشه و ÷ر از سرو صدا با توجه کردن به یک صدا می شه  فقط اونو شنید ... می دونم دلت پر از غوغا و حرفه ... اما دقت کن ... گوش کن ... داره صدا میاد صدای خدا

                                                                  آه خدایا من صدایت را می شنوم ...

      

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت8:14 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

 

سلام بچه ها خوب هستید ؟من بخاطر تاخیر یک ساله ی خودم از شما معذرت می خوام دلیلش کنکورم بود ولی قول می دم ازین به بعد با موضوعات مختلف در خدمتتون باشم شما هم قول بدید منو با نظراتتون مثل همیشه شاد کنید ...

امروز کتاب مسئله ی حجاب اثر متفکر شهید استاد مرتضی مطهری را تمام کردم و تقریبا با فلسفه ی حجاب آشنا شدم و به ÷یشنهاد دوستم نرگس مطالبی جذاب از این کتاب رو دستچین کردم که در اختیار شما عزیزان بذارم گه البته چون حجم این دستچین ها هم زیاد بود سعی می کنم خلاصه تر و به دفعات بنویسم ...

اولین موضوع خیلی خیلی جالبی که در این کتاب دبدم دو بیت شعر از مولانا عارف بزرگ قرن هفتم بود که به صورت جذابی تاثیر حجاب را میان زن و مرد در افزایش قدرت و محبوبیت زن بر مرد را با مثالی بیان کرده بود

آب غالب شد بر آتش از لهیب       زآتش او جوشد چو باشد در حجیب

چونکه دیگی حایل آمد آن دو را      نیست کرد آن آب را کردش هوا

  مولانا در این ابیات زن را به آتش و مرد را به آب تشبیه کرده که آگر میان آن دو حایلی نباشد آب بر آتش غلبه می کند و آن را خاموش می کند  اما اگر حجابی بین آن دو باشد مثل اینه که آب را در دیگی قرار دادیم و س÷س آن را به روی آتش قرار می دهیم  آن زمان است که آتش بر آب غلبه می کند و کم کم او را گرم می کند و در وجود آن جوشش و غلیان ایجاد می کند  تا آنجا که سراسر وجود او را تبدیل به بخار می سازد ...

بله واقعیت همینه که مردا بر خلاف اون چیزی که نشون می دن از ابتذال زن متنفرند و هنگام تشکیل خانواده به دختران عفیف روی میارند  و مطمئن باشید که عشق در زمینه ی فراق ها و دستنارسی ها می شکفد ...

فردی به نام برتراند راسل لیرادی بر حجاب گرفته است که ایجاد حریم میان زن و مرد بر اشتیاق ها و التهابها می افزاید و طبق اصل ( الانسان حریص علی ما منع منه ) حرص و ولع نسبت به اعمال جنسی را در زن و مرد بیشتر می کند ... مطهری برای این ایراد دلیل قانع کننده ای آورده است که این دفعه بهتون نمی گم اول شما بگید گه چه جوری جولبشو می دین بعد من هم جواب آقای مطهری رو مینویسم ... دوستتون دارم و منتظر جواباتون هستم

                             آرزو                                       

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت10:57 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

سلام دوست خوبم دلم می خواد باهات حرف بزنم

می دونی ؟ دلم می خواد سفر کنم تنهای تنهای تنها ...

دلم می خواد دختر باشم اما نترسم دلم می خواد برم و امنیت داشته باشم می فهمی چی می گم ؟ دلم می خوادمنم مثل اون خانم خارجیه با دوچرخه دور دنیارو بچرخم

 

 

فقط یه مشکل هست من خانواده دارم تعصبی نیستن اما ایرانین ایرانی....... مثل خودمن احساس دارن و دل نگرونند و از طرف دیگه آبرو آره خب اونا هم آبرو دارن بگو آخه دختر چته بشین سر جات و بیخود خیال پردازی نکن یکی نیست بگه آخه بچه اصلا می ذارن تو توی محوطت دوچرخه سواری کنی  ؟ اصلا می ذارن تنها بری شیراز که ازشون توقع داری بذارن بری خارج از کشور ... دلت خوشه بابا ! جوونی دیگه دو روز که بگذره همه چی یادت می ره ... ااای رویاهای جوونی هم عجب عالمی داره هاااااااا ...ولی خوش به حال کسایی که به رویاهاشون رسیدند مثل کسی که رویاش این بود که پرواز کنه و بلاخره پرواز کرد انقدر بالا رفت که ما هنوز اونو می بینیم ... یا کسی که رویا داشت  بتونه با کسی که دورشه راحت حرف بزنه و بلاخره به رویاش رسید می دونی چرا ما ایرانیا زیاد پیشرفت نمی کنیم ؟ نه فقط ما بیشتر شرقی ها ؟؟؟؟ نمی دونم درسته یا نه اما من فکر میکنم بخاطر تعصب و غیرتمونه ... بخاطر اینکه به آرزوهای جووناخندیدیم و گفتیم این عروسی کنه آدم می شه ... ما بیشتر از هر چیزی به فکر آبرومونیم ... یکیش من ... من دوست داشتم بازیگر بشم وباید بگم هنوز هم دوست دارم اما یه ذره کمتر می دونی چرا ؟ چون بهم تلقین شده که این الان سرش باد داره دو روز دیگه فراموش می کنه همه منتظر بودند که من حرفامواصرارامو یه روزتموم کنم ... اونا منتظربودند که عاقل بشم ( بزگ بشم و رویاهای کوچیک نداشته باشم )مامانم که همیشه مخالفت می کرد  و می گفت نه از گوشت بیرون کن بابا هم که هیچ وقت ( هرگز ) این حرف منو جدی نگرفت چون کوچیک بودم چون رویای بی خودی داشتم که یه روز تصویر منم روی پرده ی سینما حک بشه ... من حسرت کلاس رفتنشو هم رو دلم دارم خب لااقل می ذاشتند که یه بار تجربه کنم و شکست بخورم تا خودم کناربرم ....

من توی ایران هستم

من توی ایران هستم

من توی ایران هستم

 

 

پس خفه شو و هر چی که فکر می کنه غیر ممکنه رو فراموش کن حتی اگه خودت فکر می کنی که رویای بزرگ و ممکنی هست فراموش کن ... تو برو فعلا مسیله ی بیرون بودن موهاتوبا مامان بابات حل کن  تورو چه به فکرای بزرگ تو باید فقط به این فکر کنی که اگه مامان یا بابات رفت باهاش بری و خودت تنهایی رفتن به خارج از کشورو از کلت بیرون کنی  تو برو اول ببین بابات می ذاره تو حتی پاسپورتتو جدا بگیری اصلا این هم هیچی توببین می تونی بری بیرون آرایش کنی ؟ ببین می تونی بلند بلند تو خیابون بخندی و دیگران چپ چپ نگات کنند تو برو اول بحثتو با بقیه بکن که مرد بهتره یا زن تورو چه به این حرفا دختر ایرونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خفه شو دیگه حرف نزن که اعصابم حسابی قاط زده دختر ایرانی از کوچیکیت بهت چی یاد دادن ؟ سر به زیر باش سنگین باش ... ok ؟

موفق باشی ...

IRANIAN GIRL WITH MENTAL AGE OF 8 ON THE DEATH ROW

 

-         صبر کن منم حرف دارم

-          بگو ...

-         همه چی گفتی می فهمی این جا چه خبره  .. پس می خوای چی کنی تا آخر عمر به خودت فحش بدی که ایرانی هستی ؟

-          من ناراحت نیستم که ایرانیم من افتخار می کنم که ایرانیم من می گم کاش یه ایرانیه عاقل بودم کااااااااااااااش

-         خب حالا هر چی می خوای چی کنی ؟ می خوای تا آخر عمردست رو دست بذاری و غصه بخوری که چرا اینجوری شد ؟

-         نه منم مثل بقیه ازدواج می کنم و رشته ی پزشکی می خونم و بچه داری و زندگی

-         همین ؟

-         به رویاهام نمیرسم ... همینه که هست مثل همه

-         موقعیتت رو نمی تونی تغییر بدی رویاهاتم همینطور اما طرز رسیدن به رویاهارو چطور ؟ مشکل تو می دونی چیه اینه که تنهایی خیلی تنها هیچکی مثل تو فکر نمی کنه یا اگر کسی هم هست  یا از جنس مخالفه که باز هم اینم از اصول سر به زیریت که بهت یاد دادن خارج میشه یا اگر دختری هم هست تو نمی شناسیش ولی خداییش دقت کردی بیشتر دخترا مثل همند ؟ نمی دونم تو چرا اینجوری هستی ؟ ولی کم آدم پیدا می شه که به اینا فکر کنه... خب حالا اینم بی خی خی  مشکل دومت می دونی چیه شهامت نداری همین میترسی از چیزی که ممکنه به سرت بیاد می ترسی از تغییر دادن  اگه مثلا مثل هنگامه بودی یا حتی فاطمه مشکلی نداشتی اما تو توی بیانت هم مشکل داری ...

 

 

-         خب اینا یعنی چی ؟ یعنی همونایی که همون اول گفتم دیگه

-         نه تو می تونی اینجا تلاش کنی آره مشکل سومت هم همینه تو حاظر نیستی تلاش کنی سعی کنی که برای شبیه سازی اینجا درس بخونی  و تلاش کنی دلت می خواد راحت وارد بشی

-         می دونی چیه ؟ من زیاد دوست ندارم درسای تکراری رو بخونم ... اصلا دوست ندارم یک سال بشینم تست عربی یا چه میدونم زبان فارسی  بزنم  تا توی کنکور قبول بشم  دلم می خواد بدوم دلم می خواد کارام عملی باشه ازین جا برم اونجا ازین سایت برم تو اون سایت بخونم بگردم بسازم من دوست ندارم یه جا بشینم توی یه چار دیواری و بشینم خر خونی کنم و اگه بیرون اومدم دیگران بگن این قبول بشو نیست این که همش بیرونه یاا زون زشت تر اگه دو روز از خونه بیرون نیومدم فوری بگن این ازون خر خوناستا امسال 100% قبوله ... من این جوری دوست ندارم و یا بهتر بگم متنفرم آخه یک سااااااااااااااااااااااااااااااااااااال بشینیم تست بزنم ؟ حالا سه ماه بود هم یه حرفی 12ماهه...

-         به نظرت نمی ارزه ؟ یک سال اون کاری که دوست نداریو انجام بده بعد تا آخر عمرت راضی باش ... راضیه راضی خب به هر حال به رویاهات رسیدی دیگه ..

-         البته یه جورایی راست می گی اما خب آدم زورش می گیره که می تونه بدونه صرف یک سال هم به رویاهاش برسه اما بخاطر تعصب ( یا شاید دل نگرونی به سبک ایرونی ) نتونه هیچ کاری کنه ... زور نیست ؟ خارج از کشور به هر حال تنوع رشته ها بیشتره اصلا شاید یه رشته ای به نام شبیه سازی هم وجود داشته باشه اما اینجا رشته های یه ذره مربوط به این رشته 3 یا 4 تاست که برای ورود به اونا هم باید جون بکنیم

-         خب نمی شه نمی تونی راهی جز این که بهت گفتم نیست ... زور بیخودی هم نزن همینه که هست باید قبول کنی ولی می تونی شکست هم نخوری تو می تونی اما به شیوه ی دیگه

-         آخه چرا.....

-         دیگه بسه برو بخواب

-         خوابم نمیاد

-         خب برو فکر کن ... ببین تو فقط می تونی همین کارو کنی برو به این موضوع فکر کن

-         باشه پس فعلا

-         آره عزیزم برو خدانگهدارت

-         بای

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت8:43 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

سلام سلام به دوستای خوبم دلم براتون یه ذره شده بود ... اینو جدی می گم  وای واسه من امسال یه سال دیگست یه سال پر از سعی و تلاش پر از زحمت

آفرین ! درست حدس زدی منم بلاخره کنکوری شدم ... سفرمون به خارج از کشور درست نشد و ما همینجا موندیم و من باید حسابی درس بخونم می دونم خیلی سخته به خصوص واسه من که رشته ی پزشکی می خوام یا ژنتیک نه چیز دیگه ....

خب شما چطورید ؟ خوش گذشت ؟ ( تابستونو می گم )  به من که ااااااای بد نبود یعنی خوب بود آخه عقد یکی از دوستای صمیمیم بود ... اسمش سحره دختر داییم می شه ... امسال به عشقش رسید ( روزی شما هم باشه ) سحر و میلاد امسال باهم عقدکردند یه عقد با شکوه چهره ی سحر تو اون لباس صومتیش محشر شده بود مثل فرشته ها شده بود  و آقا داماد خوشحال بود خوشحال تر از قبل ...

امشب چه شبیست شب مراد است امشب ...

 

 

ولی قسمت ناراحت کنندش این بود که سحر رشتش پزشکیه اونم تو اکراین و میلاد رشتش مهندسی شیمیه اونم تو قم و الان کلی از هم دورند ... ولی خب قلباشون که به هم نزدیکه ... طفلیا تا یک سال از هم دورن ... قراره تا یه دو سه سالی باهم عقد باشن بعدش عروسی ( به سلامتی )

خلاصه تابستون زیباییش به عقد سحر و میلاد بود که سحر رشتش پزشکیه اونم تو اکراین و میلاد رشتش مهندسی شیمیه اونم تو قم و الان کلی از هم دورند ... ولی خب قلباشون که به هم نزدیکه ... طفلیا تا یک سال از هم دورن ... قراره تا یه دو سه سالی باهم عقد باشن بعدش عروسی ( به سلامتی )یلاد بود و البته به ناخوشی هایی هم داشت که بی خیالش می شم ...  یه سری مشهد هم زدیم ... از امام رضا خیلی چیرا خواستم یکیش همین کنکورم بودم خیلی نگرانشم به هر اولین باره که کنکور می دم ... فکر می کنم از همه عقبم ... از همه عقبم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تورو خدا واسم دعا کنید

 

+نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت0:58 قبل از ظهرتوسط صدیقه | |

 

باز هم دود قليون ... و گيج و گنگ نگاه در دود قليون
باز هم مست رفتن تو ... و حرف هاي تو...
 ديگر چه سود اين زندگي لعنتي ... ديگر چه سود بي تو بودن در اين وادي بودن که درونش
فقط دود است و يک فنجان قهوه...
نه خوشي هست ... نه شادي ... اشک هست با يک فنجان قهوه ... يک قليان قديمي در
دست ... يه پک محکم ... خالي کردن عقده ي دل ... مثل هميشه حرف تو حرف حساب
است و حرف من خريداري ندارد ... درون فال قهوه حرف باز گشت توست ... اما چه سود
که بازگشت تو دیگر برايم معنا ندارد ...

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت8:31 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

سلام دوستای گلم من  یه مذته که مسافرتم و برای چک آف کردنو دیدن نظراتتون به کافی نت میام و برای همین نمی تونم به روز کنم قول می دم در اولین فرصت به روز کنم ازین که دوستای گلی مثل شما دارم خوشحالم

خوش باشید

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت11:25 قبل از ظهرتوسط صدیقه | |

یه توپ دارم قل قلیه        سرخ و سفید و آبیه

عروسک قشنگ من قرمز پوشیده   

یه روزایی عشق ما یه توپ قل قلی یا یه عروسک  مامانی بود…یه روزایی قهرای ما یه ساعته بود و بازی هامون 10 ساعته…یه روزایی نگاهمون یه دریا بود که یه پری دریایی بیاد و با ما بازی کنه …یه روزایی نگاهمون به آسمون بود که یه غول بزرگ سوار یه قالیچه بیاد پایین و بگه : در خدمتم سرورم…یه روزایی بود که ما نمی دونستیم جنگ چیه ؟ نمی دونستیم بابا چرا 4 سال با عمو قهره …یه روزایی بود که دروغ نمی گفتیم چون می ترسیدیم دماغمون مثل پی نوکیو دراز بشه …یه زمانی بود که وقتی در می زدند می گفتیم : کیه کیه در می زنه درو با لنگر می زنه و  بابا مامان هم که خسته پشت در بودند داد می زدند: درو باز کن بچه و ما می خندیدیم…یه روزایی بود که تو بازارا در به در دنبال یه کفش بلور می گشتیم که پامون کنیم و بشیم یه سیندرلای خوشمل…

اما امروز دیگه نمی تونیم با عروسک بازی کنیم و شعر یه توپ دارم قل قلیه رو بخونیم دیگه از قهر ودروغ نمی ترسیم دیگه به بابامون حق می دیم که با عمو قهر باشه  پری دریایی و غول چراغ جادو هم که یه افسانه است دنبال کفش بلور هم نیستیم …الان دیگه دنبال مد روزیم راستی مانتو چه رنگی مده ؟ شلوارا کوتاه تر شده یا بلندتر ؟ هنوزم کفشای ساق بلند مده؟ شنیدم اگه مردا گوشواره بذارن یه جورایی با کلاس می شن … اسم  زلت چیه ؟ لباستو از کجاخریدی ؟ شعر جدید افشینو شنیدی ؟ امشب رو بابا بی خیال ؟ شادمهرو دیدی چه بی ظرفیت شده ؟ ولی دنیا مثل تو دیگه نداره ی بنیامین خیلی با حاله …بابام گفته می خواد برام موبایل بگیره یعنی چی ؟ فروغ داشته باشه من نداشته باشم ؟….داداشم در به در دنباله یه گیتار و کلاس گیتاره…مثل اینکه موبایل و گیتار هم مد شده…..

دیگه بسه

یه لحظه آروم باشید … یه ذره بچه باشید…یه ذره به افسانه ها دل                    خوش کنید …کمتر دروغ بگید ….قهر و جدایی رو تموم کنید…به خدا گناه داریم دلتون واسه خودتون نمی سوزه ؟خدا اون بالا نشسته و به حال ما تاسف می خوره …اینا که اولش اینجور نبودند….

چرا باید یه ماسک خوشگل بزنیم به صورتمون …چرا باید نگاهمون هم دروغ بگه …چرا باید مثل فروغ و آرمان موبایل و گیتار داشته باشیم  این همه چشم هم چشمی و حسودی و غبطه از کجا اومدن ؟ ما که قبلا به عروسک سخنگوی همسایه حسودی نمی کردیم ؟ ما که قبلا به توپ چل تیکه و ماشین پلیس پسر دوست بابا حسودی نمی کردیم … پس چی شد ؟  چرا اینقدر بد شدیم ؟ چرا دیگه نمی خندیم ؟

کاش بچه می موندم…

+نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت10:58 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

سلام دوستای خوبم منو ببخشید که دیر به روز می کنم آخه تو امتحانات پایان ترم هستم 4 تا امتحان دیگه مونده…..

دیروز یکی از بچه ها ی وبلاگ بهم گفت : با اون چیزی که فکر میکردم باشی فرق می کنی…می گفت : فکر می کردم آدم منطقی باشی و در میون همه ی آدما با شادی زندکی می کنی اما مثل اینکه اشتباه می کردم تو هم مثل بقیه برای خندیدن دیگران را مسخره می کنی ( منظورش جک هایی بود که واسم می فرستادن و من هم  send 2 all  میکردم )...اول یه ذره ناراحت شدم اما بعد متوجه شدم که دوستیها خیلی خیلی با ارزش تر از اون چیزی است که فکر می کردم ...

 

دوست عزیز !

من آرزو هستم دحتری که احساساتی است دختری که فقط به چیزی که اعتقاد دارد عمل میکند دختری که مثل همه ی دختر پسرای دیگه اشتباه می کنه ....اگر مطلبی برات فرستادم که ناراحت شدی معذرت می خوام و ازین که به من صادقانه و روراست واقعیت رو گفتی متشکرم ...به تو می گن دوست واقعی...

من از چت کردن خوشم میاد چون آدم می تونه خودش نباشه می تونه خوب باشه بد باشه ...می تونه با همه ی آدما راحت باشه با آدمایی که تو دنیای واقعی حتی نگاهشون هم  نمی کنه می تونه با خلق های متفاوت آشنا بشه ... البته به شرطی که از حریم  چت خارج نشه چون اگه این اتفاق بیفته یک فاجعه است....

وبلاگ هم زیباست مثل یه دفتر خاطراته یا یه دفتر ایده و تفکر ... همه می بینن نظر می دن ... البته به شرطی که از کم بودن نظرات نا امید نشد...

حالا بهترین موقع است از کسایی که واقعا مطالب منو می خونن و نظرشونو می گن تشکر کنم

مِِِرسی مرسی دوستای خوب و مهربون من ....

راستی به نظر شما شخصیت انسان به کدوم نزدیک تره به چت هایی که می کنه یا وبلاگی که ساخته؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت3:42 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

و اماکوه ...

می رم بالا پاهام سر می خوره اما یه جورایی مطمئنم نمی اقتم پایین  وقتی از بالا به پایین نگاه میکنم  نمیترسم بلکه مغرور می شم همه چیزو کوچیک می بینم  با خودم میگم خدا که از آسمونا داره مارونگاه میکنه اصلا مارو می بینه ؟ وبعد فوری میگم : این چه حرفیه  میزنم خدا همه جا هست درهمه ی لحظه ها . این که خدا تو آسمونه برای بچه هاست ما که بزرگیم می دونیم الکیه اما  یه چیزیو قبلا گفتم الان هم می گم  من د لم میخواد کوچیک بمونم ...

بازم می رم بالا...بالا و بالاتر... خودم هستم و خودم . همه کوچیک شدن. حتی چاق ترین و بلند قدترین آدما دیگه به چشم نمیان ساختمونا و برجای گرون قیمت دیگه ارزشی ندارن چون همشون کوچیکند...

من کوچیکم و بر این باورم که خدا تو آسموناست آدم هر چی می ره بالاتر به خدانزدیک تر میشه  ( آه چه لذتی  چه لطافتی ) خدایا صدام  واضحه؟ ازین بالا صدام رسا میاد ؟ آره! من یه خدانزدیک می شم و از دنیا دور می شم همه چیز حتی گرون قیمت ترین چیزها ازین بالا دیده نمیشن اینجاست که باید به همه ی عالم و آدم  گفت: ریز می بینمتون

خدا همه جاهست اما من اونو روی قله  می بینم  باید از سختی ها بگذرم تا بهش برسم باید از چیزای به ظاهر بزرگ و ارزشمند دل یکنم  تا به خدا برسم ... خدای من زیباست . خدای من بالاست ...

خدایا !دوستت دارم . منتظرم بمون از من نا امید نشو . منو به حال خودم وا نگذار ... گناهکارم می دانم اما می دونم یه روزی به قله می رسم...

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت4:53 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |

می خواهم نگاهت را نقاشی کنم یا حد اقل طرحی از چهره ی زیبایت بزنم اما  توان ندارم

می خواهم بنویسم از عشق تو مهربانی تو پاکی دستان تو اما  توان ندارم

می خواهم برای تو فقط برای تو زمستان را رنگ بزنم و   پاییز را از رنگ جدایی بزدایم اما  توان ندارم

می خواهم زمان را نه همه ی دقایق را بلکه فقط لحظه های عاشقانه را نگه دارم برای همیشه اما  توان...

آه خدای من !

می ترسم می ترسم ازچشمان گیرایش از حرف های دلربایش و از محبت های بی کرانش اما چه ترس شیرینی است...

و عجب که عشق گرچه جان فرساست گرچه قلب را می گیرد و مغز را نابود می کند گر چه تمام وجود عاشق را احساس می کند گرچه آخرش نابودی است اما چه زیباست.

از خودم تعجب می کنم عاشق نشدم اما می دانم عشق چیست با این ماورای احساس بیگانه نیستم  شاید عاشق شدم و خود نمی دانم اما نه هنوز مانده که عاشق شوم ... من هنوز راز و نیازم را به درگاه پروردگار به جا نیاورده ام چگونه می شود عاشق بود اما مکلف نبود...

خدایا! چه چیز در اوج است در آن بالا بالاها... در زیادی ها و فراوانی ها چه چیزی  است که این همه طرفدار دارد . لباس گران کفش گران ماشین و خانه های بزرگ و مجلل خدایا اینها برای چیست ؟ گمراهم می کنند مرا از تو دور می کنند هدفم را ناپاک می کنند ایمانم را از اخلاص خارج میکنند . خدایا ا ین زیادی ها مرا به جنگ وا می دارند مرا به کشتن و کشته شدن  وا میدارد

 آه خدایا ! من می میرم  اما برای چه ؟ برای پول ؟ برای انتقام ؟ و شاید بخاطر اینکه فقط مرده باشم.

خدایا از تو خواهشی دارم _ پاک و خالصانه  به دو از هر گونه  رنگ و ریا به دورازمادیات _ خدایا کاری کن که مردنم برای تو باشد...

 
 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت10:45 بعد از ظهرتوسط صدیقه | |